مقدمه طبع سوم پټه خزانه

پوهاند علامه عبدالحی حبیبی
مقدمه طبع سوم پټه خزانه



چنانچه از مقدمه طبع اول این کتاب در سنه ١٣٢٣ش ١٩٤٤م نمایانست متن خطی این کتاب نویسندۀ این سطور در سنه ١٣٢٢ش از وادی پښین جنوب شرقی کندهار (بوسیلۀ مرحوم عالم نامور و شاعر مشهور پښتو عبدالعلی اخوندزادۀ خالوزی کاکړ) بدست آورده و آنرا بار اول بزبان دری ترجمه و تحشیه و تعلیق کردم و از طرف پښتو ټولنه بطبع رسانیدم، و پس ازان در سنه ١٣٣٩ش (٥٠٠٠) نسخه آنرا دارالتألیف وزارت معارف عیناً از روی چاپ اول با کمال نفاست طبع دوم کرد، که اکنون نسخه یی از آنها باقی نمانده و مردم در تلاش آن سرگردانند و بنا برین آمریت انکشاف پښتوی وزارت اطلاعات و کلتور بطبع سوم آن اقدام نمود.

 از وقتی که این کتاب نشر شد در داخل و خارج در بارۀ آن درین مدت سی سال گفتگو ها بعمل آمد و سخن ها گفته شد، و بر اصالت آن شکوک و ظنون آظهار گردید، و برخی آنرا مجعول این حقیر، و جمعی ساخته و پرداختۀ مؤلف آن محمد هوتک در حدود ١١٤١ق ١٧٢٩م دانستند، که برای خوش ساختن حکمدار آن عصر شاه حسین هوتک بن جاجی میرویس خان جعل شده باشد، و هکذا سخن های شنیدنی و ناشنیدنی گفتند، ولی هیچ یکی از نقادان محترم قلم نبرداشت که انتقاد علمی و نظرهای مستند خود را بنویسد و نشر نماید. تا اگر آن سخنها مستدل و شنیدنی و بر معاییر علمی مطابق باشد، شنیده و پذیرفته شود، و اگر در خور رد و انتقاد باشد به تردید و تنفیع و تسخیف آن پرداخته اید.

 متأسفانه تا کنون کدام انتقاد علمی مفصل از طرف علماء برین کتاب بعمل نیامده و آنچه نوشته اند خیلی مجمل و فقط اظهار شکوکست نه تفصیل و استدلال و انتقاد قوی مفصل که ازان ابحاث زبان شناسی و سبک شناسی و جستجوی ریشه های کلمات و اصالت و جعل آن بوجود آید و در نتیجه حقایق روشن تر گردد.

 

(١) نوشته دانشمند مارگنسترنه

 در سنه ١٣٢٤ش هنگامیکه زبان شناس معروف مارگنسترنه نرویژی بکابل آمد و من قبلاً نسخۀ مطبوع این کتابرا باو فرستاده بودم، چون نظر او را خواستم پاسخ داد: مطالعه و تحقیق من در زبان پښتو بدرجه یی نرسیده که در بارۀ ادبیات و سبکهای شعر و دوره های تحول این زبان اظهار نظر نمایم، ولی همین شخص دانشمند هنگامیکه در طبع دوم انگلیسی دائرة المعارف اسلام بر موضوع پښتو مختصری نوشته در آنجا گوید:

 ”پښتو در اصل و ساختمان خود یکی از زبانهای ایرانیست، که آزادانه از السنه هند و اروپائی موادی را گرفته، و اکثر قواعد تبادل اصوات ایرانی دران جاریست و در صف السنۀ شرقیۀ ایرانی بشمار می آید، و باآن مطابقه و مماثله دارد، و شاید از لهجه های باقیماندۀ ساکای شمالی باشد که روابط آن زیاده تر با هم وابسته است.

 تا کنون قدمت ادبیات پښتو از قرن ١٧م پیش نمی گذشت، ولی در سالنامۀ کابل ١٩٤٠م عبدالحی حبیبی پارچه هائی از تذکرة الاولیاء سلیمان ماکو نشر داد، که عمر آن به قرن دوم (ﮬ) میرسد، و در سنه ١٩٤٤م هم وی کتاب پټه خزانه محمد هوتک را انتشار داد، که در کندهار در سنه ١٧٢٩م تالیف شده باشد. و این یک تذکرۀ شعراء پښتوست از قرم ٨م تا عصر مؤلف، که برخی از پروبلم های عمیق زبان شناسی و تاریخی را بوجود می آورد، و مسئله اصالت آن تا وقتی به فیصله نهائی نخواهد رسید تا که نسخه های خطی آن برای بازرسی و شناسایی های فیلالوژی میسر نگردد.

 اگر اصالت پټه خزانه پذیرفته هم شود، پس تعیین اوقات کهن ترین شعر پښتو که محمد هوتک کرده محل شکست. زیرا بقول راورتی: شیخ ملی تاریخ یوسفزی را در سنه ١٧٧١م = ٨٢١ق نوشته و ما بیش ازین خبری ازان نداریم…“ (دائرة المعارف اسلام ١ ر ٢٢٠ طبع لندن ١٩٦٠).

 اکنون ما درینجا فرصت را غنیمت شمرده به تحلیل انتقادی نوشتۀ دانشمند مذکور می پردازیم:

 اول: اینکه پښتو را از بقایای السنۀ ساکها دانسته جای هیچ شک و تردید نیست که السنۀ کهن آریائی با هم دیگر روابط و پیوسته گیهای ناگسستنی داشته اند زیرا فرزندانی اند از یک خانوادۀ النسۀ هندو و اروپائی (آریائی) و بنا برین اگر اکنون کلمات زندۀ السنۀ کهن آریائی را در پښتو می یابیم مانند آریانا وئیجه (در پښتو کنونی اویجه = مسکن) یا آریا ورشه (در پښتو کنونی ورشو = چراگاه) و صدها کلمات دیگر ویدی و اوستائی و میدی و فرس قدیم و پهلوی و ساکا (که اکنون ساک نام طایفۀ پښتو زبانست) هیچ محل تأمل و تعجب نیست. ولی آنچه دانشمدن زبان شناس نرویژی پښتو را از النسۀ شرقیه ایرانی بقلم داده است دلایلی دارد که باید آنرا نه زبان ایرانی صرف و نه هندی محض بگوئیم، بلکه آنرا یک زبان باختری حلقۀ واصل بین السنۀ هندی (شرقی) و ایرانی (غربی) بشماریم، زیرا از نظر رواشناسی و ساختمان جمل و ریشه شناسی کلمات، تشابهات معتددی هم با السنۀ هندی (شرقی) مانند ویدی-سنسکرت-پراکرت ها دارد و هم با السنۀ ایرانی و حتی آریائی اروپائی دارای مشترکات صوتی و لفظی و ساختمانی است.

 در اصوات (ټ-ډ-ړ-ڼ) با هندیان و در آوازهای (څ-ځ-ښ) وغیره با السنۀ غربی آریائی مانند سلاوی و المانی نزدیکی ها دارد و بنا برین آنرا یک زبان ایرانی شرقی پنداشتن محل تأمل است، و مانند سائر مظاهر تمدن و فرهنگ افغانی: گریکو بودیک، و فرهنگ کوشانی و فرهنگ اسلامی خراسانی عناصر داخلی و نو وارد شرقی و غربی دارد، و از سنگ نبشتۀ سرخ کوتل پیداست که در قرن دوم زبان کوشانی باختری عناصر داخلی کهنسال دری و پښتو و پهلوی و حتی هندی داشت که از آنجمله آب نوبخت و شا کلمات خالص دری و بگ (بزرگ) و مال (وقت) کلمات مستعمل و زندۀ پښتو اند و پوهر (پور) و پدین (بدین) و ایوگ (یک) و بورزو مهر و فرومان وغیره با پهلوی نزدیکی میرسانند. و بدین طور آنچه بقول تاینبی تاریخ شناس معاصر، افغانستان همواره ملتقا و چار راه مدنیتها بود زبان پښتو را هم یگانه حلقۀ واصل لسان های شرقی و غربی و شمالی آریایی قدیم باید گفت.

 کلمۀ دز = دژ در دری (بکسره اول) که معنی حصار و قلعه داشت در رسم الخط یونانی کتابه سرخ کوتل (لیز) است در شمال و سغد (دیزه) پسوندی بود که به آخر اسمای اماکن و بلاد پیوستی، مانند چاکر دیزه محل معروف و گورستان معروف سمرقند یا شالیز (نام جائی در غزنه) یا وروالیز که به ولواج معرب شد.

 بدین نحو زبان باختر کوشانی هم مانند سایر مظاهر فرهنگی آن در ملتقای مدنیتهای شرقی و غربی و شمالی واقع شده بود.

 دوم: اگر جناب دانشمند محترم بر ترتیب و تکمیل و سیر نوشتن تاریخهای ادبیات السنۀ شرقی نظری بیندازند این سلسله تحقیقات نوین و پیدایش اسناد جدید و افزایش آن در تواریخ ادبیات، نه در تاریخ ادبیات زبان پښتو جاریست بلکه اکثر السنۀ شرق بهمین سرنوشت رو برویند، و مخصوصاً ”تاریخ ادبیات زبان دری“ همین مراحل پروبلم های زبان شناسی و تاریخی را پیموده است.

 هنگامیکه راورتی (١٨٢٥-١٩٠٦) یا دارمستتر (١٨٤٩-١٨٩٤) یا دورن (ا٨٠٥-١٨٨١م) یا دورن (١٨٠٥-١٨٨١) صد سال قبل بمطالعۀ پښتو آغاز کردند جز چند کتاب محدود ادبی و دینی مثل مخزن آخوند درویزه یا فوائد الشریعۀ آخوند قادم یا دیوان خوشحال خان و رحمان بابا شهرتی نداشت، و آنچه جناب مستشرق بحوالت راورتی نوشته است، که تاریخ یوسفزی را شیخ ملی در سنه ٨٢١ق تالیف کرده بود این هم حدسی است که از روایات بومی و قومی یوسفزی گرفته شده ولی این کتاب تاریخ نبود بلکه تا کنون هم مردم یوسفزی آنرا دوتر-دفتر شیخ ملی میگویند و مشتمل بود بر مبادی اجتماعی توزیع زمین و آب و مسکن وغیره که تا عصر استعمار انگلیس و بند و بست ١٨٦٩م هم بین مردم کوهساران رواج داشت، ولی چون از مدت های قدیم ارباب اقتدار و خانان و ملکان (فیودالان) این نظام اجتماعی مشترک را از بین برده و به تملک اراضی پرداخته بودند بنابرین دفتر شیخ ملی را هم از بین می بردند، و خوشحال خان گوید که در عصر او هم در سوات آنرا مخفی میداشتند:

     په سوات کی دی دوه څیزه که خفی دی که جلی           ”مخزن“ د درویزه دی او دفتر د شیخ ملی

 متأسفانه تا کنون نسخه یی ازین کتاب بدست نیامده ولی در بین مردم کوهساران سوات و سمه یوسفزی آنقدر شهرت دارد که وجود آنرا ”مبدأ تاریخ“ قرار داده اند و هنگامیکه پیر مردان سوات و مردان وغیره واقعه یی را تذکار مینمایند گویند: این واقعه چند سال قبل یا بعد از ”دوتر“ بود.

 طوریکه جناب مستشرق نوشته کتاب پټه خزانه باید محل تحقیق و باز رسی علمی و زبان شناسی و تاریخی قرار گیرد! این صحیح و لازم است ولی از طرف که؟ کسی که زبان پښتو زبان مادری او بوده و هم با مبادی زبان شناسی جدید و ریشه شناسی کلمات و تاریخ افغانستان و پښتو زبانان و تحولات السنۀ آسیای میانه و سبک شناسی آن آگاه باشد.

 جناب مستشرق درین نوشته خود فکر کرده که گویا قدیم ترین اثر مکتوب پښتو (بقول راورتی تاریخ یوسفزئی؟) بوده چون محمد هوتک آثار شعرای قدیمتر از قرن نهم هجری را نیز آورده بنا برین محل شک است(!).

 در حالیکه ما چندین نمونۀ چنین وقایع را در تاریخ های ادبیات نشان داده می توانیم که مردم از کتب قدیمه و نسخ آن اطلاعی نداشتند و تاریخهای ادبیات بر مبنای معلومات حاصله و مآخذ دست داشتۀ خود نوشتند، ولی بعد از آنکه آثار دیگر نا مکشوف کشف شد، از وجود این معلومات و آثار جدید بدین سبب انکار نکردند، که چرا همین معلومات تازه در فلان تذکره یا کتاب قدیم دیگر نیامده است؟

 اگر دفتر شیخ ملی گم شده باشد و یا اگر فرضاً بدست هم بیاید و دران معلومات مآخذ قدیم محمد هوتک نباشد، این دلیل شده نمی تواند که محمد هوتک جاعل کتاب یا همان اثر قدیمیست!

 بنگرید: تا مدت یکصد سال قبل قدیمترین تذکرۀ شعرای زبان دری را تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی (تالیف ٨٩٢ق) می شمردند و خود وی گوید: که تاریخ و تذکره و حالات شعراء فارسی را هیچ آفریده یی از فضلا ضبط ننموده (مقدمۀ دولتشاه) و بنا برین معلومات ما در تاریخ ادبیات دری همان بود که دولتشاه ضبط نموده و در برخی سند خود را گفته و در اکثر موارد سندی ندارد و فقط شرح حال هفت نفر شاعر معاصر خود را در آخر کتاب آورده است که خود وی دیده بود.

 در سنه ١٨٤٦م مستر نتانیل بلند مقاله یی در مجلۀ انجمن آسیایی لندن نوشت و تذکرۀ دیگری را بنام ”لباب الاباب“ غوفی معرفی نمود که فقط دو نسخۀ جدید الکتابۀ آن اکنون در دنیا معلومست: اول مخطوطۀ کتابخانه همایونی برلن. دوم مخطوطه مستر بلند که بعداً در منچستر بود و بوسیله مستشرق فقید ایدورد براؤن و مرحوم محمد قزوینی طبع گردید و بدین وسیله معلومات ما در تاریخ ادبیات دری افزونتر شد و ما نو آوریهای عوفی را بسبب اینکه دولتشاه متذکر آن نشده مورد شک قرار نمی دهیم در حالیکه جز دو نسخۀ محدث خطی لباب را در دست نداریم و دواوین اکثر شعرای قدیم دری از بین رفته ولی ما بسند عوفی و دولتشاه وغیره اکثر پارچه های ادبی شعرای قدیم را که با موازین سبک شناسی و وقایع تاریخی مغایرتی ندارند قبول کرده ایم، و حتی اظهار شک هم نکرده ایم.

 از انصاف دور است که مستشرق محترم پروبلم های عمیق زبان شناسی و تاریخی(!) را در پټه خزانه ذکر می کند ولی بیکی ازین پروبلم ها شرحی نمی دهد، و حتی اشاره یی نمی نماید. و این غیر از مشوب ساختن افکار عامه چیز دیگری نخواهد بود.

 در مآخذ قدیم تاریخ ادبیات دری، بعد از لباب الالباب و چند کتاب عربی که بیتی یا جمله یی را نقل کرده اند، تاریخ سیستانست که نام مؤلف و خود کتاب هم معلوم نیست و انشای آن هم بحکم قوانین سبک شناسی از قرن پنجم هجری آغاز و تا ٧٢٥ق که پایان وقایع آنست تعلق دارد و بنابرین کتاب قدیم یکدست و یک آهنگ و مربوط بیک سبک نگارش و یک مؤلف نیست.

 این کتاب هیچ شناخته نشده بود و حتی مؤلف احیاء الملوک شاه حسین که از بقایای شهزادگان صفاری سیستان بود تا ١٠٢٨ق ١٦١٩م که کتاب خود را می نوشت از وجود چنین کتابی بنام تاریخ سیستان اطلاعی نداشت.

 متن کتاب را از روی یک نسخۀ واحدۀ نایاب در روز نامه ایران قدیم از شماره ٤٧٤ تا ٥٦٢ در سنه ١٢٩٩-١٣٠٢ق نشر کردند و از روی آن نسخه ها نوشتند تا که در اخیر بسعی و تصحیح مرحوم ملک الشعرا بهار در سنه ١٣١٤ش در تهران چاپ شد.

 این کتاب در تاریخ ادبیات دری مطالب بسیار مهم قدیم و نا گفته را اضافه کرد که از آنجمله سرود آتشکدۀ کرکوی سیستان و مدحبۀ محمد بن وصیف سگزی دبیر دیوان رسائل یعقوب لیث و اشعار محمد بن مخلد از نظر قدامت عهد و سبک کهن و رابطه و مطابقۀ آن با وقایع تاریخی در خود قبول است، اگر چه عوفی و دولتشاه وغیره ابداً و اصلاً متذکر آن نشده اند و نسخۀ تاریخ سیستان هم واحد است ولی هیچکس نگفت: که این اشعار را فلان شاعر یا نویسنده یا مورخ تاریخ سیستان بفلان غرض جعل کرده و یا از نظر زبان شناسی و تاریخی پروبلم های عمیق دارد!

 ورنه در لباب و تذکرۀ دولتشاه و همین کتاب تاریخ سیستان و در سائر تذکرها و مآخذ قدیم و جدید صدها پروبلم های عمیق حل ناشدنی را می توان حدس زد که از نظر زبان شناسی و سبک شناسی و وقایع تاریخی در خور قبول نیست مانند این قصیده معروف منسوب به عباس مروزی که گویا در مدح مأمون خلیفه (حدود ٢١٠ق) سروده بود:

ای رسانیده به دولت فرق خود تا فرق دین                 گسترانیده بجود و فضل در عالم بدین (لباب ٢١)

 که آثار حدث و جعل بر وجنات قصیده پدیدار است.

 در همین کتاب که اقدم و اصح و معتبر ترین تذکرهای دری شمرده شده شعری را به سلطان محمود در مرثیۀ کنیزکی گلستان نام نسبت داده اند که ابداً به زبان عصر غزنویان نمی ماند:

    تا تو ای ماه زیر خاک شدی!           خاک را بر سپهر فضل آمد

     دل جزع کرد گفتم ایدل صبر           این قضا از خدای عدل آمد

    آدم از خاک بود و خاکی شد           هر که زو زاد باز اصل آمد

                                                                        (لباب ٢٥)

 اینکه سلطان معظم و بزرگی مانند محمود مرثیه کنیزک خود را با چنین زبان و الفاظ و ادا می سراید، خود مسئله تأمل است. در حالیکه در همین کتاب معتبر شعر دیگر را هم به سلطان محمود نسبت داده اند:

زبیم تیغ جهانگیر و گرز قلعه کشای الخ (لباب ٢٦ که همین شعر در یک سفینۀ خطی کتابخانۀ شورای ملی ایران و هم در تاریخ گزیده (ص ٤٥٧) بنام محمد بن ملکشاه سلجوقی ثبت است!!

 چون ما نسخ قدیم قریب العهد عوفی اکنون در دست نداریم، و هر دو نسخه منقول عنهما بی تاریخ است پس آنچه صاحب بزم آرا، علی بن محمد حسینی در سنه هزارم هجری تمام مطالب لباب الالباب را بدون ذکر نام مؤلف یا مآخذ در کتاب خود برداشته، پس آیا پروبلمی بوجود نمی آید که خلاق این کتاب کیست؟

 در صورتیکه از نظر سبک شناسی ایرادی بر برخی محتویات لباب وارد باشد، و اشعار و آثاری را که درین دو نسخۀ متأخر برلن و منچستر آمده در سنه ١٠٠٠ق در بزم آراء هم می بینیم پس آیا اینجای ایجاد شکوک و پروبلم ها نیست؟

 باوجود تمام این سخن ها و مطالب شک افزا باز هم مقام لباب الالباب دولتشاه و حتی آذر و هدایت بجاست و این کتب از مآخذ معتبر تاریخ ادبیاتست. و ضعف یک قول و یا محل شک بودن یک مسئله اعتبار تمام کتاب را از بین نمی برد. در حالیکه ما از اهل زبان هستیم و تاریخ ادبیات و تحول زبان را هم خوانده و مرتب کرده ایم و پټه خزانه را هم کلمه به کلمه خوانده و بازرسی نموده ایم به هیچگونه پروبلمی که نقیض نوامیس زبان شناسی و تاریخ باشد بر نخورده ایم، ورنه آنرا حتماً در حواشی و تعلیقات کتاب روشن می ساختیم. پس جای افسوس است که جناب مستشرق هم به شرح هیچ معضلۀ لسانی و تاریخی نپرداخته و فقط با اظهار شک مبهم و مجمل اذهان را مشوب کرده است!

 پښتو در قدیم کتاب تذکرۀ شعرا نداشت و اگر هم نوشته و تألیف شده بود آن کتابها را مانند صدها کتب السنۀ دیگر (و از آن جمله مناقب الشعراء خاتونی عصر سلجوقی که دولتشاه و حاجی خلیفه ذکر کرده اند) سیر حوادث روزگار از بین برده بود.

 در سنه ١٣٢٠ش من در پښتو ټونله جلد اول پښتانه شعراء را طبع کردم و دران مطالبی را فراهم آوردم، که تا آنوقت در دسترس من بود، مثلاً از شش ورق خطی باز یافته کتاب مفقود تذکرة الاولیاء سلیمان ماکو که در یکی از روستاهای کنار هلمند بدستم رسیده بود معلومات جدید و آثار قدیمی را با عکس همان صفحات اقتباس کردم که تاریخ ادبیات پښتو را از آنچه راورتی وغیره از قرن ١٧م فرض کرده بودند بسیار دور تر برد و به قرن ١٢م یا پیش ازان رسانید.

 چون پس ازان بوسیلۀ برخی از نسخ خطی دیگر باز یافته از قبیل کرامات سلطان سخی سرور (متوفا ٥٧٧ق ١١٨١م) مؤسس فرقۀ سلطانیه پنجاب (شیخ اکرام: آب کوثر ٩١ طبع کراچی ١٩٥٥م) و پټه خزانه و مخزن افغانی نعمت اللّٰه هروی (حدود ١٠١٨ق، ١٦٠٩م) وغیره معلومات کهن تری در بارۀ آثار ادبی این زبان بدست آمد، پښتانه شعراء هم در خور تجدید نظر و تکمیل گردید، و من همۀ این مواد جدید را در جلد دوم تاریخ ادبیات پښتو (طبع کابل ١٣٢٤ش) که از طرف پښتو ټولنه در کمال بی باکی و تغلیط طبع شده فراهم آوردم ام، و اگر در آینده آثار و اسناد نوینی بدست آید باز به تکمیل آن پرداخته شود، و باید محل شک آوری امثال جناب مستشرق نباشد. زیرا تواریخ ادبیات با پیدایش و کشف آثار نوین همواره رو به تکامل است و اکنون ما بسا مطالب کار آمد مفید نوینی را در تاریخ ادبیات دری بعد از نوشتن تاریخ ادبیات ایدورد براون داریم، مطالب جدیدی بران اضافه شده و برخی از مظامین آن از بین رفته، مانند نسبت ترجمان البلاغه محمد بن عمر رادویانی به فرخی یا نسبت نظم یوسف و زلیخا به فردوسی.

 اینکه استاد زبان شناس فقط به قول راورتی بعد از صد سال استناد جسته و قدیمترین اثر مکتوب پښتو را همان دفتر مفقود شیخ ملی به تعبیر غلط ”تاریخ یوسفزئی“ میداند و باز باستناد آن محتویات پټه خزانه را محل تشکیک قرار میدهد، جای تعجب است! در حالیکه نسخۀ دفتر را نه ایشان دیده اند و نه ما دیده ایم و نه احدی از افراد بشر کنونی بدیدن آن موفق شده اند. با چنین مجهول و مفقود مطلق، موجود مشهود کنونی را تضعیف ساختن باز تعجب آور است!

 در پټه خزانه کلماتی موجود است که اکنون در پښتو زنده و مستعمل نیست ولی هر فرد پښتو زبان متأمل می تواند بمدد دساتیر ریشه شناسی و تاریخ ادبیات پښتو به اصالت آن کلمات پی برد، که کلمات بسیار کهن آریایی است و نظایر آن در کتب ویدی و اوستا وغیره کتابه های قدیم آمده است.

 افسوس برین است که شکاکان محترم وجود پروبلم ها را میگویند ولی یکی ازان پروبلم ها را شرح و تفصیل نمی دهد، تا انسان بداند که این پروبلم های لسانی و تاریخی چیست؟ و تا چه مقدار اهمیت ادبی و علمی دارند؟ که سبب مشکوک ساختن کتاب معتبر نایاب ارزشمندی شوند؟

 

(٢) افغانستان تألیف باستان شناس

ښاغلی لویس دوپری و نقل شکوک ویلبر

 باین نام کتابی در ٧٦٠ صفحه در پرنستون نیوجرسی امریکا بانگلیسی در سنه ١٩٧٣م انتشار یافته که خواندن آن برای شناسایی افغانستان (با قید احتیاط) مفید است.

 مؤلف محترم در باستان شناسی قبل التاریخ کارها کرده و زحمت ها کشیده و آثار نافعی را نشر داده اند، که در تاریخ قدیم افغانستان مغتنم است.

اگر چه احصائیه های آن کاملاً مدار اعتبار نیست و خطاهایی هم دارد از قبیل کورنۍ که در (ص١٨٥) پښتو و مقابل آن در دری خانواده نوشته شده، و باز در سطر مابعد همین کورنۍ را دری شمرده و مقابل آنرا در پښتو کهول گفته اند. در حایلکه کورنۍ و کهول هر دو کلمات قدیم پښتو اند و مقابل آن در دری خاندان یا دودمان یا خانواده وغیره است.

 در صفحه ٧٥ کلمۀ پار دریا که معرب آن ماوراء النهر است و ریشۀ بسیار کهن آریایی (پار) دارد پای دریا pay-i-darya ضبط شده در حالیکه مردم افغانستان تا کنون هم ”پار دریا“ میگویند.

 در ص ٨٠ میرزا عبدالقادر بیدل را متولد پتنه ١٦٤٤م و متوفا در دهلی ١٧٢٠م استاد فارسی دربار مغل هند بقلم میدهد و در ص ٩٢ همین میرزا بیدل را در صف شعرای معاصر امثال ندیم، و مستغنی، و قاری و بیتاب نامبرده و اثر او را بر شاعران جوان خیلی عمیق نشان میدهد!!

 در ص ٨٢ سردار غلام محمد طرزی شاعر نفی شده سیاسی را اپگرافر (سر لوحه نویس) و ماهر شکسته توصیف میکند، ولی طرز خط شکسته را که خود نوعی از خوش نویسی بعد از قرن نهم هجریست به broken-line poetry ترجمه میکند که بکلی غلطست و خط شکسته طرز خاص خوش نویسی است که به شاعری poetry تعلقی و ربطی ندارد. وی گوید در آنوقت در افغانستان نام فامیلی رواج نداشت ولی او خود را طرزی stylist خواند که این مطلب هم ذاتاً خلط و عدم فهم مسئله است.

 طرزی تخلص شعری سردار غلام محمد خان بود و از مدت هزار سال بدینطرف در ادبیات دری افغانستان رسم تخلص شعری بوده مانند فرخی، دقیقی، جامی، و حتی خود مشرقی کاکای طرزی و عندلیب پسرش، که اینهمه نامهای فامیلی نبوده و مانند قاری و مستغنی و بیتاب وغیره تخلص شعریست. فرق نام فامیلی و تخلص را باید کرد و اینکه بعد ازو پسر نامورش محمود تخلص پدر را نام فامیلی ساخت و اکنون خاندانی بدین نام موجود است البته اثر عصر جدید و رواج اسمای فامیلی به تقلید غربیانست.

 در مطالب تاریخی کتاب نیز خطاهای سنگین دیده میشود مثلاً در (ص ٣١٢ فصل ١٦) شیوع اسلام و اولین لشکر کشی بزرگ عرب را از راه کندهار و افغانستان در سنه ٨٠-٨١ق ٦٩٩-٧٠٠م مینویسد در حالیکه پیشرفت عساکر از راه سیستان و هلمند و بست و رخج و فتح کابل بردست ابن سمره در سنه ٣٦ق ٦٥٦م بوده است (تاریخ سیستان ٨٥، فتوح البلدان ٤٨٨) و اینگونه خطاهای تاریخی درین کتاب فروانست.

 بهر صورت ما را با مطالب دیگر این کتاب کاری نیست، ولی مؤلف محترم در قسمت تلخیص سوابق ادبی افغانستان (ص ٧٥) بعد از آنکه بدون هیچ تبصره و گفتگو نمونه های اشعار دری قدیم حنظله بادغیسی و محمود وراق شاعران قدیم دری زبان افغانستان را ترجمه و معرفی می نماید در بارۀ پښتو میگوید:

 ”به ادبیات پښتو حتی در خود افغانستان هم توجهی نشده است، نجیب اللّٰه محقق و سیاست مدار افغانستان در کتاب و زین خود ”ادبیات اسلامی“ ١٩٣٦م تاریخ ادبیات پښتو را ننوشته است.“

 بر اصالت کتاب پټه خزانه که در سنه ١٧٤٩م (صحیح ١٧٢٩م) در کندهار نشر گردیده (صحیح: ختم گردیده) و شامل اشعار پښتو قرن ٧-٨-٩م است نیز بدین تازگی از طرف ویلبر شک وارد شده (زبان و اجتماع: مسئله ایران، نوت ٢ ص٢٢-٢٣ سنه ١٩٦٧م) زیرا آثار زبان پښتو پیش از قرن ١٧م بدست نیامده و تا قرن ٢٠م بطور بطی و نامنظم رسیده است.“ (افغانستان ٨٣).

 این تبصرۀ مجمل آقای دوپری نیز فقط اشاره یسست که هیچ تفصیل و دلیل ندارد و جز تشویب اذهان باری نمی آورد. وی به تشکیک ویلبر که یک کلمۀ پښتو نمی دانست و نه تاریخ ادبیات آنرا خوانده بود و شک آوری او هم ناشی از جهل مطلق او به پښتو است تکیه میکند که این کار مؤرخان و تحقیق کنندگان نیست.

 من ویلبر را ندیده ام و نمی شناسم، ولی مقاله نویسی های وی رنگ علمی ندارد و سطحی یا سیاسیست که بحث بران کار مقدمه یک کتاب علمی و نوشته و تحقیق علمی نیست.

 اما آنچه مرحوم نجیب اللّٰه در کتاب خود زبان پښتو و ادبیات آنرا ذکر نکرده اولاً شاید در پروگرام تدریسی کتابی که برایش سپارش شده بود بحث بر پښتو و ادبیات و تاریخ آن و زبانهای دیگر افغانستان دخیل نبود، بنابرین این سخن دلیلی نیست که در انکار سابقه تاریخی زبان پښتو و عدم قدمت ادب آن اقامه شود.

 خوب بیاد دارم که این مرحوم در مجلسی هم شرکت داشت که برای انتقاد و خواندن متن و ترجمه و حواشی کتاب پټه خزانه قبل از طبع آن تشکیل میشد. وی در آن وقت بر متن کتاب اعتراضی نداشت بلکه آنرا تحلیل و تصدیق هم میکرد و گاهی از شنیدن معانی قصاید قدیم مندرج درین کتاب، آنقدر متأثر میگشت که اشکی از چشم میریخت. پس سکوت مطلق وی از ذکر ادبیات پښتو در کتاب گزارش ادبیات اسلامی بنا بر ملاحظات تعلیمی و رعایت مقررات تدریسی همان موسسه خواهد بود که وی دران تعلیم میداد. و اگر در بعضی کتب تاریخ ادبیات افغانستان ذکری از ادبیات پښتو نیامده باشد، این سخن دلیل سقوط اعتبار پټه خزانه شده نمی تواند.

 بر شیخ سعدی اعتراض دارند که چرا بیت معروف:

     اگر شه روز را گوید شب است این   بباید گفت اینک ماه و پروین

 در کتاب اخلاقی خود آورده و بدین صورت مبداء عدم ”حمایت از حقایق“ و دروغ گویی را جواز داده است.

این اعتراض اگر وارد هم باشد رأی و انتقاد یک نفر است و نمی توان از رنگ و بوی گلستان بکلی صرف نظر کرد. و این شهکار ادبی را بدور افگند. در حالیکه نجیب اللّٰه مرحوم در زبان پښتو وارد نبود، تا چه رسد بدرک و فهمیدن تاریخ ادبیات وسیع و تحول زبان پښتو!

 

(٣) نوشته شک آمیز دکتور علی اکبر جعفری

 در سنه ١٣٤٦ش مجلۀ سخن طبع تهران مقالات مسلسلی در بارۀ پښتو بقلم این دانشمند محترم نشر کرد که در شماره ٤ دورۀ ١٧ تیر ماه همین سال بحث مختصری بر ادبیات پښتو هم دارد و به نشرات و کتب نویسندۀ این سطور حوالت میدهد و در منابع اولیه تذکرة الاولیا سلیمان ماکو و پټه خزانه را هم بر می شمارد.

 آقای جعفری درین مقاله اولاً اعتراف می نماید که ”در خود لیاقت آن را نمی یابد که درین زمینه داوری نماید“ (ص ٣٣٥ سخن) ولی باوجود این هم از نوشتۀ پروفیسور مارگنسترنه در دائرة المعارف اسلام متأثر گردیده و همان جملات شک آمیز مجمل و مبهم پروفیسور مذکور را نقل میکند ولی باز جای افسوس است که به تفصیل هیچ نکته نمی پردازد و بدون ذکر امثله و نظایر می نویسد: از دیدن برخی واژه های هندی که تلفظ آنها را نمی توان از چند قرن اخیر کهن تر دانست و بیگمان پښتو آنها را پس از کشور گشائیهای پښتو زبانان در شبه قاره هند در خود پذیرفته است در شگفت مانده و گمان میکند که این کمابیش سه علت دارد:

 (١) در داستانهای نثر فارسی دیده میشود که نویسنده در جاهائی که خودش مناسب میداند شعر هائی از خود یا از شاعران دیگر در دهان قهرمانان کهن مانند رستم، افراسیاب، دارا، اسکندر، دختر خاقان چین، امیر حمزه و دیگران می گذارد. ممکن است که داستان گویان پښتون هم در بارۀ امیر کروړ و دیگران همین کار را می کردند. و محمد هوتک یا منابعی که وی ازان سود جسته آنرا راست انگاشته اند… تا چه اندازه محمد هوتک درستی و نادرستی گفته های مردم را بررسی و وارسی کرده ما نمی دانیم…“

 (٢) این شعرها از زمان کهن تا روزگار محمد هوتک بعلت دهان بدهان گشتن دیگر گونیهایی دیده ”تازه نما“ گردیدند.

 (٣) نسخه برداران دران مطابق زمان خود دیگر گونیهای پدید آوردند. بهر حال باوجود تازگیهای که دران دیده میشود از این شعرها بوی کهن می آید (٣٣٧ سخن).

درین اظهار نظر شک آلود مجمل، باز هیچ مثالی از ”واژه های هندی“ جدید، و یا ”تازه نما“ داده نشده که نخست مورد شک آقای دکتور قرار گرفته، و بعد ازان ”باوجود تازگیها بوی کهنی“ هم ازان بمشام شان رسیده است!!

 در بارۀ کلمات هندی باید گفت: که پښتو با السنۀ قدیم ویدی و سنسکریت مشترکاتی دارد که بسا کلمات قدیم ویدی و سنسکریت را اکنون هم در زبان پښتو زنده و مستعمل داریم و در ادبیات قدیم و متوسط پښتو هم آمده اند.

 این وضع باید چنین باشد، زیرا مردم آریائی که از همین سر زمین افغانستان به هند شمالی رفته اند که بسا از ماثر لسانی را هم با خود برده اند و بعد ازان در رفت و آمد و مبادلات تجارتی و اقتصادی و تأثیر و تأثرات اجتماعی هم بسا کلمات هندی به پښتو آمده و ازینجا به هند رفته است، و این مبحث را من در جلد اول تاریخ ادبیات پښتو (طبع کابل ١٣٥٢ش و طبع دوم ١٣٥٤ش) باشباع و تفصیل آورده ام، ولی در اشعار و آثار قدیم قبل از دورۀ مغل (حدود ٦٠٠ق) چنین کلمه یی را نیافته ام که بگفته آقای جعفری ”تلفظ آنها را نمی توان از چند قرن اخیر کهن تر دانست“ چون وی مثالی نداده و نظیری را برای اثبات این نظر خود نیاورده بنا برین خود من که چنین چیزی را سراغ ندارم زیاده تر ازین درین مورد گفتگو کرده نمی توانم.

 ایکاش! جناب نویسندۀ محترم مثالهایی برای اثبات مدعای خود میدادند. در علل سه گانه آنچه تذکرۀ شعرای پښتو پټه خزانه را از جنس کتابهای داستانی نثر فارسی شمرده اند (علت اول) اینمم قیاس به نظیر و جنس خود نیست و فارقی است که تذکره نویسی را با داستان نویسی خلط کرده اند در حالیکه پټه خزانه مانند لباب الالباب و تذکرۀ دولتشاه و آتشکده و مجمع الفحصاء وغیره از کتب تذکرۀ شعر است که ما بارها روایات و شنیدگیهای نویسندگان آنرا درین کتب می بینیم و در برخی از موارد از کتاب های مفقود نقل قول میکنند و گاهی اصلاً مأخذ و منشأ خود را نمی گویند پس این احتمال درستی و نادرستی بر تمام روایات تذکره های شعراء السنۀ شرقی وارد می آید، در حالیکه محمد هوتک برای شعر امیر کروړ غوری نام کتاب مأخذ و مؤلف آنرا هم میدهد (لرغونی پښتانه تألیف شیخ کته متی زی) که این مؤلف هم از کتاب تاریخ سوری در بالشتان غور مطالبی را بر داشته بود (حدود ٧٥٠ق) پس نمی توان محتویات و روایات پټه خزانه را بر کتب داستانی فارسی قیاس کرد.

 دوم اینکه جناب جعفری کدام اشعار را بکدام دلیل ”تازه نما“ میگوید و باز ”بوی کهن“ را هم ازان می شنود؟ معلوم و مشروح نیست. ظاهراً بین تازگی و کهنی تضادیست که نویسندۀ محترم هر دو را در یک موضوع فراهم می آورد، آیا منطقاً این تضاد جایز است؟ و منطق خود نویسنده مذبذب نیست؟

 سوم تصرفات نسخه برداران یقینی است، شما در نسخ خطی کتب شرقی دو مخطوطۀ کاملا مطابق و طابق النعل بالنعل را کمتر خواهید یافت. صدها جلد نسخۀ خطی شاهنامه فردوسی را با هم مقابله کنید که بعد از یغمای مغل نوشته شده اند، بمشکل دو نسخۀ کاملا مساوی را با هم خواهید یافت چون متأسفانه مخطوطۀ دیگری از پټه خزانه یا مآخذ قدیم آن در دست نداریم البته تشخیص کرده نمی توانیم که چقدر دستخوش تصرفات کاتبان شده باشد؟

 ظاهراً از نظر سبک شناسی و خصوصیات مادی و معنوی، اشعار منسوب به قدماء قبل از مغل خصایص قدمت خود را حفط کرده و بسا کلمات متروکه و مرده را دران می یابیم که از نظر ریشه شناسی اصالت دارد، ولی اکنون مستعمل نیست.

 ”واژه های هندی“ که آقای جعفری متذکر آنست مشترکات کهن النسنۀ آریایی است که پښتو رابطه زبانهای شرقی و غربی آنست و استعمال آن هم قدیم است.

 برای مثال: کلمه بودتون (بتخانه) در قصیدۀ مدحیۀ ښکارندوی در ستایش سلطان معزالدین محمد سام غوری آمده (ص ٧٥ پټه خزانه) و ظاهراً ریشه بود هندی است، ولی عصر دخیل شدن آن قدیمتر از دورۀ اسلامی و مربوط به عصر رواج کامل دین بودا در افغانستان قبل از اسلامست و آنرا اثر فتوح پښتو زبانها در هند بعد از عصر سلطان محمود نباید شمرد.

 البیرونی در کتاب الهند (ار ١٦٣) گوید که بعقیدۀ هندوان هیولا بالقوه دارای سه خاصیت: عقل، دین و جهل است که اولین را ”بدﮬ“ خواند و علت خوشی و راحت نفس است.

 این کلمه آریائی در السنه دیگر هم با کمی تحول معانی ریشه دوانید بقول مسعودی مو x بذ بمعنی حافظ الدین است مو = دین + بذ = حافظ و چنین است کلمات: اصغهبذ: سپه + بذ = سپه سالار. دبیر بذ (حافظ الکتاب)، کوهبذ (صاحب الجیل) (رئیس النار). (مفاتیح العلوم ٦٤،٦٥،٧١).

 بقول البیرونی نام داعی مشهور بودا هم از بد آمده که در کتاب شاپور گانمانی نیز چنین است و در عربی هم بد بمعنی (بت) بودا بوالعلا معزی در نکوهش دنیا گفت:

    و القلب من اهوائه عابد                 ما یعبد الکافر بده  (ترجمۀ آثار الباقیه ٢٩)

 باین تحلیل و سیر تاریخی کلمه می توان گفت که بودتون (بتخانه) پښتو در اصل بود تون ظرفی بوده و استعمال آن هم در عصر غوریان (قرن ٥-٦) است که آنرا یک آمیزش جدید نتوان شمرد و بدین نحو صدها کلمۀ السنۀ هندی و ترکی و پهلوی و اوستا و سنسکریت در ادبیات قدیم پښتو دیده میشود که اختلاط آن کهن تر از عصر اسلامیست و آنرا بقول آقای جعفری ”تازگیها“ نباید شمرد بلکه همان رنگ و بوی کهن دارد.

 بهر صورت تحلیل دقیق علمی این آثار قبل از دورۀ مغل در زبان پښتو باید بر اساس تطابق با وقایع تاریخ و ریشه شناسی مقایسوی و تاریخ تحول زبان و سبک شناسی تاریخی قرار گیرد و هر کسی که بدین کار دست می یازد باید بر زبان بښتو و ادبیات قدیم و جدید و لغت و ریشه های آن احتوا کامل داشته باشد و برای اثبات دعاوی خود مثالها و نظائر را بدهد و دلایل خود را با جمال و اشاره نیارد، تا سبب تشویش بیجای اذهان نگردد.

 

(٤) شکاکان داخلی

 دیگر از مسائلی که باید درینجا مورد توضیع و تصریح واقع گردد برخی سخنهاست که در داخل افغانستان از مردم اینجا شنیده شده است و یا احیاناً نوشته اند. چون برخی از سخن گویان درین باره نظرهای خصوصی و شخصی داشته می باشند و چیزی که میگویند البته بر حقایق اتکاء ندارد، ولی من نه بحیث مدافع مطلق این کتاب درینجا گپ میزنم بلکه می خواهم شنیدگیهای خود را تنها از نظر علمی تحلیل کنم و اگر بعد ازین هم کسی بر اساس علمی چیزی بنویسد یا بگوید باید آنرا بدون تعصب و تربد با حوصلۀ وسیع شنید، و اگر سخن علمی و مستدل و در خور تأمل و تفکر باشد، باید آنرا مورد غور و بحث و تحقیق قرار داد.

 یکی از نویسندگان سوالی بعنوان ”اولین شعر زبان ملی پښتو“ طرح کرده بود، که باید مآخذ معتبر تاریخی داشته باشد و محققین نمی توانند بدون داشتن مأخذ معتبر تاریخی اظهار نظر و حکم قطعی نمایند… و بسا ازینگونه سخنها.“

 درینجا باند گفت: که هم در مطالعۀ کتاب پټه خزانه و هم در تذکرهای شعرای السنۀ دیگر تعبیر ”اولین شعر“ ما ”قدیمترین اثر نظم و نثر“ درست نیست. زیرا در تاریخ هیچ زبانی ”اولین شعر“ بطور مطلق و مجرد وجود ندارد و نه شعر بطور آنی و بدون قطع مراحل تکامل در یک زبان و هلتاً نازل میشود. آنچه تذکره نویسان قدیم نخستین شعر دری را به بهرام گور یا محمد بن وصیف سیستانی یا عباس مروزی یا ابو حفض بن احواص سغدی وغیره نسبت داده اند نیز درست نباشد و باید گفت که اولین شعر مکشوف یا قدیمترین اثر منظوم یا منثور فلان زبان که تا کنون کشف و شناخته شده چنین و چنانست.

 و هم ازینروست که باستناد پټه خزانه شعر منظوم امیر کروړ (حدود ١٣٠ق ٧٤٧م) را قدیمترین پارچۀ منظوم پښتو گوییم که تا کنون کشف شده ورنه چنانچه در تعلیقات آن کتاب نوشته ام شعر و نظم این زبان قبل ازین شعر مراتب پختگی و نضج ادبی خود را حتماً پیموده باشد تا که در قرن دوم هجری دارای چنین نظم پخته و متین شده باشد و این نظر من مطابقست با نظر علما در بارۀ آثار اقدام مکشوف زبان دری ثانیاً میگویم: که داشتن قدیم و تذکرهای شعرا بسا موضوعات مأخذ معتبر و قدیمی تر تنها مؤید یقین و اطمینان نیست و در منابع قدیم و تذکرهای شعرا بسا موضوعات خرافی وغیر علمی موجود است که انرا به معیار انتقادی جدید علمی رد توان داشت. زیرا نحوۀ تحقیق و کاوش جدید که بر مشاهده و تجربه استوار است اکنون کار سبک شناسی و کلمۀ شناسی و حتی شعر و فکر شناسی را معیاری ساخته و بنا برین دانشمندان سبک شناسی روایت محمد عوغی را در لباب الالباب در بارۀ قصیده معروف عباس مروزی چنانچه گفته شد، رد کرده اند. ولی در همین کتاب مطالب فراوان قابل قبول مغتنم هم موجود اند.

 پس در تمام منابع تحقیق (چه قدیم و چه جدید) نظر انتقادی و مطابقت آن با معاییر علمی و سبک شناسی و زبان شناسی شرطست و دانستن اصیل از مجعول و غث و سمین کار دانشمندان سبک شناسی است که آثار مکشوف زبان خود را از حیث قدمت و حدث درجه بندی نمایند و بنا برین ما پارچه شعر امیر کروړ را قدیمترین اثر مکشوف پښتو میدانیم و شاید کاوش های آینده آثار دیگر قدیمتری را هم در دسترس ما قرار دهد.

 ثالثاً: نویسندۀ محترم میگوید: ”اظهار نظر محمد هوتک (قرن ١٢) در مورد قدمت پارچه شعر امیر کروړ قانع کننده نیست محقق امروزی وقتی بدینگونه مسأله مواجه گردد نباید خود را تسکین دهد و بهمین قناعت کند…“

 نویسندۀ محترم درین حدس خود نیز مصیب نیست، وقتی از ”محقق امروزی“ گپ میزنند باید پرسید کدام محقق؟ اگر مراد نویسندگان تواریخ ادبیات و محققان نقاد تاریخ و ادب باشند پیش هیچ یکی چنین رویۀ انکار محض و عدم تسکین موجود نیست.

 در لباب الالباب و تذکرة الشعراء دولتشاه و دیگر تذاکیر زبان دری و عربی و السنۀ دیگر شرقی هزاران شعر موجود است که آنرا محققان جدید بروایت واحد همان نویسنده تذکره پذیرفته اند، مثلاً کتابهای تاریخ ادبیات پروفیسور براون و همائی و دکتور صفا و سعید نفیسی و دکتور شفق وغیر هم ازین چنین روایات پر است و اگر این اشخاص را محقق نشماریم پس مصداق این کلمه بمنزلت عنقا خواهد بود.

 امروز دیوان حنظله بادغیسی موجود نیست، ولی بقول نظامی سمرقندی در چهار مقاله (ص٢٦) دیوان او پیش احمد بن عبداللّٰه خجستانی (مقتول ٢٦٢ﮬ) موجود بود و آنرا میخواند، و ازین شاعر قدیم زبان دری جز یکدو قطعه در لباب الالباب و چهار مقاله محفوظ نیست (اگرچه از نظر سبک شناسی آنهم مورد شبهت و نظر است). عوفی خود گوید که دیوان پارسی و تازی ابو الفتح بستی را دیده ام (ص ٦٣ لباب) ولی امروز جز چند بیت دری این شاعر ذولسانین بست باقی نمانده و دیوان مکمل عربی او را که ابراهیم بن علی طرابلسی در سنه ١٢٩٤ق چاپ کرده بود اکنون دکتر امیر محمود انوار در تهران از روی چندین نسخه خطی در ١٣٥٠ بیت تکمیل کرده است (مقالات و برسیها ج١٣-١٦ ص ٣٤٥ طبع تهران ١٣٥٢ش). پس اگر ما در صورت فقدان اکثر دواوین شعراء، ضبط های مابعد را کان لم یکن پنداریم در صورتیکه اصل دواوین و آثار قدیم از بین رفته است پس هیچ گونه مواد و موضوعی برای محقق امروزی باقی نمی ماند، و درین صورت باید نصف ادبیات را از بین برد زیرا اکثر منقولات و مواد ضبط کرده لباب الالباب و دیگر تذکرها اشعار و آثاریست که تذکره نگاران فراهم آورده اند، و اگر بر نقل ایشان اعتماد نباشد برای محقق امروزی هیچ چیزی برای تحقیق باقی نمی ماند. زیرا اصل قدیم اکثر آثار و دواوین اشعار و کتب کهن و حتی شاهنامه فردوسی از بین رفته و در کتب دیگر نقلی ازان باقیست. و اگر نزد برخی ”اظهار نظر یک نویسنده مثل محمد هوتک“ حجت نباشد پس شاید پیش دیگری اظهار نظر عوفی و دولتشاه و آذر و هدایت نیز مدار اعتبار شمرده نشود، اگر عوفی و دولتشاه پیش از محمد هوتک گذشته اند، آذر معاصر و هدایت مابعد اوست.

 می نویسند: ”اظهار نظر یک نویسنده مثل محمد هوتک…“ نمیدانیم چرا اظهار نظر محمد هوتک را مورد قناعت ندانسته اند در حالیکه اقوال و روایات عوغی و دولتشاه و آذر و هدایت وغیره هم مدار تحقیق و موضوع رجوع و کاوش محققان امروزیست. و همان مرتبتی که عوفی و هدایت در انشاء و ادب زبان فارسی دارند، محمد هوتک بیش ازان در پښتو و تاریخ ادب آن وارد است، در حالیکه سهوها و خطاهای او در نوشتن پټه خزانه بمراتب کمتر و ناچیز تر از دولتشاه و هدایت است پس به مقتضای ”المرء ادری بمافی بیته“ او بهمان اندازه به ادب تاریخ پښتو بصیر و خبیر است که محمد عوفی و دولتشاه و نظامی سمرقندی و دیگران بر ادب و تاریخ فارسی احتواء داشته اند. محمد هوتک منشی دربار هوتکیان در قندهار و شخص ثقة القول است و همواره در نقل اقوال و آثار مانند مؤرخان عرب و عجم سند خود را چه کتاب و نوشته و چه سماع باشد ذکر میکند که برخی ازان منابع او تا کنون موجود اند مانند مخزن افغانی نعمت اللّٰه هروی و آثار خوشحال خان.

 اما کتبی که محمد هوتک دیده و یا بالوسیله ازان نقل میکند و از بین رفته، نمیتوان آنرا نابود و معجول پنداشت و نه آثار جعل در منقولات آن از نظر تاریخ و سبک شناسی نمایان است. و این عیناً نظیر نقلیست که دولتشاه از مناقب الشعراء ابو طاهر خاتونی دارد (ص ٢٦، ٤٧) و باوجودیکه کتاب مناقب الشعراء اکنون مفقود است، ولی ما قول و نقل دولتشاه را تا وقتی که دلائل و مظان مؤید یقین دیگر در مقابل آن نباشد نقص و رد کرده نمیتوانیم.

 بر همین نحو در کتب دیگر تواریخ معتبر، امثال تاریخ بیهقی و طبقات ناصری وغیره بسا روایات و اقوال دیده میشود که از کتب مفقودۀ دیگر نقل شده و اکنون اصل همان کتابها در دست نیست مانند مقامات بو نصر مشکان منشی دربار غزنویان که بقول زجاجی ده مجلد بود، ولی اکنون در بین نیست. ولی ما آنچه بیهقی ازان کتاب مفقود گرفته صحیح میدانیم و بر قول و نقل واحد بیهقی (باوجودیکه نسخۀ قدیمتر این کتاب هم باقی نمانده) اعتماد داریم و هکذا تاریخ مفقود محمود وراق و مسامرۀ خوارزم و مقامات محمودی وغیره که از مراجع بیهقی بوده و مطالب فراوانی را ازان کتب نقل کرده است. و منهاج سراج جوزجانی نیز مطالبی را از کتب مفقود اسلامی و تکملة اللطایف و احداث الزمان و تاریخ مجدول و منتخب تاریخ ناصری و نسب نامۀ غوریان و تاریخ نابی می آورد، اگر چه ما اکنون هیچ یکی ازین کتابها را در دست نداریم، ولی بر نقل منهاج سراج اعتماد میکنیم (اگر چه نسخه های قدیم و نزدیک بعصر بیهقی و جوزجانی اکنون در دست نیست).

 اکنون اگر این فورمول را در بارۀ کتب دیگر و تذاکیر فارسی می پذیریم، دلیلی موجود نیست که آنرا در بارۀ محمد هوتک قبول نکنیم و اگر بعلت حدث و قرب زمان زندگانی محمد هوتک (قرن ١٢ﮬ) آنرا رد کنیم، پس همین فارمول بر آتشکدۀ آذر و مجمع الفصحاء هدایت و دیگر تذکرهای متأخر نیز صادق می آید، که اخبار واحد این کتابها را نپذیریم، زیرا آذر و هدایت مردمان قرن (١٢،١٣) اند.

 چون چنین فارمول و حکمی نزد محققان موجود و معمول نیست پس بدون کدام ملاحظه و تعصب خاص، همه این کتب را بیک نظر باید دید مخصوصاً در جایکه مؤلف حوالتی هم به کتابی و یا سماعی داده باشد و اخبار من در آوردی را ننوشته باشد، مانند محمد هوتک که بدین دأب اسلاف سخت پابند است و مخصوصاً در نقل احوال و شعر امیر کروړ مأخذ خود کتاب لرغونی پښتانه تألیف شیخ کټه متی زی غوریاخیل بن شیخ یوسف بن متی حدود ٧٥٠ﮬ، را نشان داده و چون خود شیخ کټه هم این مطالب را از تاریخ سوری تألیف محمد بن علی بستی برداشته بود، بنابرین عنعنۀ روایت محمد هوتک هم موجود و معلوم است و همان طوریکه ما بر مطالب کتب مفقوده دست داشتۀ بیهقی و جوزجانی بوسیلۀ تاریخ بیهقی و طبقات ناصری اعتماد میکنیم، نقل محمد هوتک در پټه خزانه بهمان اندازه حجیت توان داشت، در حالیکه رعایت مراتب امانت او را در نقل آثاریکه اکنون در دست است مانند مخزن افغانی، دیوان رحمان بابا، دیوان عبدالقادر، و اشعار خوشحال خان بچشم سر می بینیم، پس روایات او را از کتب مفقوده هم مورد اعتماد قراد می دهیم، و چنانکه در بالا اشارت رفت عین همین عمل در بارۀ روایات تذکرهای دیگر از کتب مفقوده یا ضبطهای خود مؤلفان آن جاریست، و مجلدات ضخیم تاریخ های ادبیات ازان مملوست، و حتی بر نقل متأخر هدایت از لباب الالباب بوسیلۀ عرفات العاشقین هم تا وقتی اعتماد میشد که نسخه کامل لباب الالباب را نیافته بودند، و بالاخر پروفیسور براون انگلیس آنرا در سنه ١٩٠٣-١٩٠٦م چاپ و نشر کرد و بقول مرحوم سعید نفیسی هدایت هم مطالب فراوان آنرا از عرفات گرفته بود، و چنین وانمود کرده که گویا مستقیماً لباب الالباب را دیده باشد (رجوع به مقدمه سعید نفیسی بر طبع لباب الالباب ١٣٣٥ش در تهران).

 خوب مطالب و مواد فراوانیکه لباب الالباب یا دولتشاه و صدها تذکرۀ دیگر دری فراهم آورده اند و مأخذ خود را هم نگفته اند، بکدام دلیل باید مورد اعتماد و تسکین محققان باشند و از محمد هوتک نباشد؟

 کسانیکه پټه خزانه را بنظر شک می نگرند، آیا بهمان دلیل، مردم دیگر حق نخواهند داشت که مطلب محمد عوفی و دولتشاه وغیره را هم به همین نظر ببینند، اگر تعصب و تردید را از بین ببریم این قول دولتشاه: ”ابو طاهر خاتونی گفته: که بعهد عضدالدولۀ دیملی هنوز قصر شیرین که بنواحی خانقین است بالکل ویران نشده بود و در کتابۀ آن قصر این بیت نوشته یافتند که به ستور فارسی قدیمست:

     هژ برا بگیهان انوشه بزی     جهان را بدیدار توشه بذی

 (صحیح: نوشه) چطور است؟ آیا اصل کتاب خاتونی بنام مناقب الشعراء گم نیست؟ آیا تنها بر همین نقل دولت شاه اعتماد شده میتواند؟ قضیۀ نقل محمد هوتک از لرغونی پښتانۀ مفقود نیز عیناً چنین است و صدها مطالب دیگر در تذکرها وارد اند که ناقل آن فقط مؤلف آنست، و اگر چنین مطالب و اخبار واحد را از تاریخ ادبیات دری و پښتو و دیگر السنه حذف کنیم اکثریت این آثار و شعرا از بین میروند، و محقق امروزی (بقول نویسنده) با کیسۀ خالی خواهد ماند که: ”سوداگری از کیسۀ خالی دارد.“

 بعد ازین می نویسند:

 ”تاریخ با صراحت نشان نمیدهد که مردم این عصر (قرن ٨م) و پیشتر ازان بطور عموم به چه لهجه و چه رسم الخطی در بین خود مکالمه و مطالعه می نمودند ولی اسناد پراگنده و مطمئن مدعی است که اقوام مختلف کشور زبانهای محلی و ملی خود را بدون مداخلۀ زبانهای دیگر، کم و بیش با خط و کتابت مخصوص بخود شان می نوشتند، و حتی لسان و لهجۀ ساکنین مرکزی و کوهستانی در اوائل قرن دوم هجری از نفوذ و کلام عرب بری بود، و این بخاطری بود که هنوز اثر مادی و معنوی عرب بصورت عام و تام غلبه نیافته بود و اگر یافته بود، در مراحل نخستین بود.“

 قدامت زبانهای پښتو و دری را می توانیم از روی قدیمترین نوشته های اوستا و سرودهای ویدی و آثار مؤرخین یونان و روم ثابت نمائیم. ولی حرف در اینجا بر سر رسم الخط کنونی زبان ملی است تا بدانیم که از چه مدتی بدین شکل و قیافه ظهور کرده و بمیان آمده است؟ گفتیم که در قرن دوم نفوذ عرب، خاصه در مناطق مرکزی وجود نداشت و اگر هم داشت چندان بنود تا بصورت کل، اثر فنا ناپذیری در دین، خط و کتابت و لسان و لهجۀ شان پدید آورد.

 دیگر آنکه قدیمترین مأخذی که در زبان دری خود ما و زبان عربی موجود است و میشود ناگذیراً (کذا؟) و عجالتاً از روی آن اظهار نظر نمائیم، کتبی است امثال تاریخ بیهقی، طبقات ناصری، فتوح البلدان، شهنامه، طبری و هم آثار مؤرخین بیطرف و دانشمند اجنبی وغیره. اینها و بسیاری از مآخذ معتبر، عقائد شان مبنی بر اینست که اسلام حتی تا قرن چهارم هجری (دهم میلادی) در مهد و دور و نواح غور نفوذی نداشته، و از اینرو تا آن عصر هیچگونه تماسی که بشود بالای زبان و فرهنگ و رسم الخط مردم این مناطق تأثیر بار بیاورد صورت نگرفته بود. اگر خط و کتابی ازین زبان بدست بیاید، لابد خطی خواهد بود غیر از رسم الخط عربی که نحوۀ آنرا از روی کتیبه های موجود شده میتوان قیاس کرد. عقیدۀ شخص من اینست که رسم الخط عربی وقتی در زبان و لسان پښتو (مثلیکه در زبان دری واقع شد) بکار رفت که این مناطق عملاً تحت اشغال امرای مسلمان قرار گرفت.

 در صورتیکه اسلام توسط غزنوی ها اساساً در قرن چهارم بغور راه یافته و پیش ازان کسی را بدان دیار دسترسی نبود، چگونه میتوان باور نمود؟ که دو صد سال پیش ازان عرب و عربی آنقدر نفوظ وارد کرده باشد، که امیر کروړ شعر خود را در رسم الخط عربی با آن فصاحت و بلاغت برای عصر ما بیادگار گذاشته باشد؟ و اگر بناء باشد که این نفوذ خلاف توقع (کذا - که صحیح آن توقع است) و بسرعت ممکنه بالای کلتور و ادب زبان ملی وارد آمده باشد، طوریکه معلوم است این نفوذ باید بسیاری از آثار نبشته ها و سنگ نبشته هایشان را کاملا و یا تا حدی بر زبان و کتابت عرب بر میگردانید (طوری که این نفوذ بالای کلتور و ادب زبان دری مشهود است) ”تم کلامهم“.

 قسمت نخست این نوشته (از تاریخ باصراحت… تا نخستین بود) باواقعیت های مثبت تاریخ منافی است.

 اولاً: مسئله رسم الخط از روی سنگ نبشته ها و مسکوکات مکشوفه و نوشته های مؤرخان هند، یونان، عرب، و کتب دینی اوستا و پهلوی و سفر نامه های چینی اکنون روشن است. اینکه خط اوستائی در آریانای باستانی معمول بود از روی سند مثبت خود کتاب اوستاست که اکثر آن به بلخ و سیستان و سر زمین وادی هلمند و رخذ (اراکوزیا یونانی - الرخج عرب - وادی ارغنداب) تعلق دارد و مجال رجال و وقائع و حوادث اوستایی علی الاکثر سر زمین افغانستانست. پس در سر زمینی که دینی و کتابی بوجود می آید و آن کتاب هم برسم الخطی نوشته میشود میتوان گفت: که این خط در همین سر زمین رواج نداشت؟ و ”تاریخ باصراحت نشان نمیدهد؟“

صدها آثار مکتوبه و مسکوکۀ رسم الخط یونانی که در سر تا سر افغانستان بدست امده و در موزیم های دنیا موجود اند، آیا از روی آن با ”صراحت“ حکم نمی شود که از هجوم (اسکندر ٣٣٠ ق،م) تا مدت هشت و نه قرن مابعد رسم الخط رسمی اکثر مردم افغانستان یونانی بود؟

 کتیبه های نصایح دینی بودائی آشوکا پادشاه موریا (٢٧٣-٢٣٢ ق،م) که در مانسهره و شهباز گړهی (برسم الخط خروشتهی و زبان پراکریت) و درونته (بزبان آرامی) و شهر کهنۀ کندهار (یونانی - آرامی) موجود اند آیا بطور قطع حکم نمیکند که در قرن سوم و دوم قبل المیلاد همین رسم الخط (یونانی - آرامی - خروشتهی) در افغتانستان قدیم تا مجاری سند رواج داشت و رسم الخط مردم بود. آیا می توان نصایح دینی را جز برسم الخطی که معمول مردم باشد نوشت؟

 کتیبه های اوائل عصر کوشانی بعد از قرن اول میلادی بزبان تخاری (دری قدیم) و رسم الخط یونانیست. کتیبه های روزگان جغتو نیز چنین اند که تاریخ آن به قرن پنجم میرسد. و بعد ازین هم بر کتیبه ها و مسکوکات قرن ٦-٧م رسم الخط های سرهدا، برهمی، یونانی، پهلوی دیده میشود که همۀ اینها جای خود را برسم الخط کوفی عربی میگذارند و بدین نحو افغانستان بقول تاینبی و دیگر دانشمندان تاریخ، محل التقای فرهنگ های مختلف بود و قول نویسنده که: ”زبانهای محل را بدون مداخله زبانهاه دیگر کم و بیش باخط و کتابت مخصوص بخود شان می نوشتند“ صحیح نیست درین جا رسم الخط آرامی بوسیلۀ هخامنشیان از بین النهرین و رسم الخط یونانی بوسیله اسکندر از یونان و پهلوی از دربار ساسانیان پارس و سره داناکری و برهمی از هند نفوذ نموده و تنها پیدایش گاه خروشتهی را همین سر زمین بین مجاری هلمند و سند توان پنداشت و ویلسون هم انرا رسم الخط آریانا نامیده است (آریانا انتیکا).

 در چنین حال نمی توان گفت که ”تاریخ با صراحت نشان نمیدهد“ آیا این همه اسناد تاریخ نیست؟ اگر اوراق مدون را تاریخ میگویند، لطفاً دو جلد تاریخ افغانستان تالیف دانشمند کوهزاد و افغانستان بعد از اسلام جلد اول و تاریخ مختصر افغانستان تألیف این ناچیز را بخوانید.

 اما در بارۀ زبان قضیه عیناً همانظور است که تاریخ در مورد سائر شقوق کلتور حکم میکند یعنی افغانستان را محل التقا و تقاطع فرهنگها و مدنیت های متنوع می شناسد. از کجا توان گفت: که ”زبانهای محلی بدون مداخله زبانهای دیگر“ بوده اند، بسا لغات تورانی با آمدن کوشانیان و هفتلیان جز و السنۀ ما گردید. در پښتو تا کنون اولس، جرگه، تغ، توره (به واو مجهول و فتحه را) و صدها لغت تورانی (ترکی) از همین عصرها دخیل گردیده و جزو خود زبان شده اند. در کتیبۀ ٢٥ سطری بغلان که تمام کلمات دیگر آن ریشۀ اصیل آریایی و دری قدیم (و احیاناً مشترک با پښتو) دارند چنانچه گفته شد، چندین نمایندۀ اثر عمیق کلتوری شرق و غرب دران دیده میشود: کلمۀ مندر mandar درین کتیبه استعمال شده که اصلا سنسکریت و بمعنی سرای، قصر، معبد، قرارگاه است که صریحاً اثر کلتور و زبان هند را نشان میدهد نام ماه نیسان Neican یکی از شهور بابلی است که در تقویم سریانی و یهودی هم جای دارد این کلمه در اکادی: نیسن و در آرامی: نِیسن و در عربی نیسان است که حتماً در تقویم دورۀ کوشانی از تمدن ساکا و ماد و هخامنشی، دخیل گردیده و از بابل به آریانا سفر کرده است.

 در چنین حال که خاک افغانستان قدیم ملتقای مدنیتها و فرهنگها بود چگونه میتوان مدعی شد که زبانهای ما از نفوذ و بقول نویسندۀ یک مقاله (از مداخله) زبانهای دیگر دور مانده باشند؟

 اینکه مینویسند: اثر فرهنگ و زبان عربی و اسلام تا قرن ٤ﮬ هم به غور نرسیده بود درست نیست و نه اسلام ”توسط غزنوی ها اساساً در قرن چهارم بغور راه یافته“ بلکه وقوع حوادث تاریخ طوری دیگر است.

 رسایی فرهنگ و زبان و سلطۀ عربی به غور در قرن اولست، منهاج سراج قبول اسلام پادشاه غور ملک شنسب بن خرنک را بر دست حضرت علی (حدود ٣٦ﮬ) داند (طبقات ناصری ار٣٢٠) و هم امیر پولاد را معاصر و ممد ابو مسلم مروزی میشمارد (١ ر٣٢٤) که حددو ١٣٠ﮬ باشد. ولی این نفوذ عرب و اسلام البته به کوهساران دور دست غور واقع نشد تا که در سنه ١٠٧ﮬ اسد بن عبداللّٰه فاتح عربی بر کوهسار غرشستان (غرستان) و حکمران آن نمرون تاخت و بعد ازان بر جبال غور نیز حلمه آورد، و مردم آنجا اموال خود را در غاری بالای کوه نهاده بودند، اسد تابوتها ساخت و مردمان خود را دران نشاند و بوسیلۀ ریسمانها به آن غار رسانید، تا آن اموال را کشیدند (طبری ٥ر٣٨٧).

 تا جایکه در صفحات تاریخ روشن است مردم کوهساران دور دست غور هنوز اسلام را نپذیرفتند، تا که در سنه ٢٥٣ﮬ و فتوح یعقوب لیث صفاری طوایف غوریان در والشتان علیا و سفلی بسرحدهای کوهساران تحصن جستند و هنوز مسلمان نشده بودند (طبقات ناصری ١ر٣١٨).

 در چنین حال که امرای غور بدربارهای خلافت حضرت علی و هارون الرشید رفت و آمدی داشته اند، و امیر پولاد در جنبشهای ملی بومسلم مروزی دستی داشت، نفوذ دین و مدنیت و زبان عربی در یک قسمت غور مسلم است. ولی این امراء همواره هویت داخلی خود را تا عصر سلطان محمود و مسعود حفظ میکردند و ممکن است برخی قبائل کوهساران دور دست دین اسلام را نپذیرفته باشند ولی تأثیر زبان و فرهنگ عربی در قسمتهای مفتوحۀ غور و بلاد آن حتمی است و این ادعا باطل است که ”اسلام تا قرن چهارم هجری درین مناطق جدیداً نفوذ یافته و تا عصر تیموری نیز اسلام بصورت کامل دران راه نیافته بود.“

 اگر اسناد فوق طبری و طبقات ناصری دیده شود قناعت خوانندۀ گرامی حاصل می آید، که این سخنان مدعیان با متون تاریخی وفقی ندارد. چگونه ممکن است که امرای غور با دربارهای خلافت و رجال فاتح عرب محشور باشند و در لشکرگاه های بومسلم مروزی اشعار عربی گفته شود، و زبان دربار و ادب و کتابت عربی باشد، ولی این امراء آنقدر ازین محیط فرهنگی دور بمانند که کلمه یی از عربی ندانند!

 نویسندۀ مقاله مسئله رسم الخط و زبان را با هم خلط کرده و گوید: ”بعید بنظر میرسد که در سال ١٣٠هجری آنهم در اوائل اسلام شخصی بنام امیر کروړ شعر خود را برسم الخط عرب و توأم با کلمات معرب ساخته و انشا کرده باشد.“

 باید گفت که از هیچ جای کتاب پټه خزانه بر نمی آید که این شعر بکدام رسم الخط بوده ولی اگر ما قبول کنیم که خاندان امیران غور باوجود محشوریت با بو مسملم و رجال عرب و رفت و آمد دربار خلفاء ابداً و اصلا رسم الخط عربی را نمی شناختند هیچ بعید نیست پښتو و زبانهای دیگر خود را برسم الخطی امثال یونانی، خروشتهی، پهلوی نوشته باشند، و هنگام نفوذ رسم الخط عربی در قرن ١-٢ﮬ آنرا به خط عربی مقارن حلول اسلام بر گشتانده باشند، چناچه آثار قدیم زبان دری مانند سرود آتشکدۀ کرکوی سیستان و یا منظومۀ منسوب به بهرام گور (منم آن شیر گله الخ) و یا بیتی که بر کتابۀ قصر شیرین خانقین نوشته بود، حتماً برسم الخط اوستان یا پهلوی بوده اند، ولی چون بکتب دری و تذکرها راه یافتند، آنرا برسم الخط عربی برگشتانده باشند، بنابرین مسئله رسم الخط را نباید با قضیه زبان خلط کرد. در قطعۀ شعر امیر کروړ نامهای بلاد زرنج، جروم، غرج، هریوالرود بلاشک معربند و ما می بینیم که این اسمای جغرافی در تمام آثار عربی معاصر بچنین صورت رواج داشته و چون زبان عربی لسان دربار و ادب و علم شده بود لابد در تألیفات عربی خراسانیان نیز مستعمل بوده اند و چون امرای غور در خراسان بامردم بلاد و دربارها محشور بودند بنا برین استعمال این چهار نام اماکن بشکل معرب آن دلیل جعل اشعار شده نمی تواند در حالیکه ما می بینیم که پنچاه سال بعد پادشاهان طاهری پوشنگ هرات که دور از غور نبوند بزبان عربی شعر سروده اند.

 دیگر اینکه اکثر نامهای بلاد و اماکن با سلطۀ عربی در قرن اول معرب گردیده و خود مردم بومی هم صور معرب آنرا استعمال میکردند، مانند سگستان که سجستان شد و زرنگ که به زرنج معرب گردید و در تمام آثار عربی و دری و اشعار هر دو زبان صور معرب آن مستعمل بود. پس اگر این نامها را بصورت اصیل آن هم آورده باشند کاتبان نسخ و معربان آنرا در نسخه برداری و روایت تبدیل و تعریب کرده اند مانند کلمه چول که در پښتو و دری تا کنون صحرای خشک و سوزان است، و در نسخۀ تاریخ سیستان آنرا بشکل معرب (جول) نوشته اند، و همچنان کلمه رخج معرب جای رخوت پهلوی و رخذ دری را گرفته است و تمام این تعریبات در همان اوائل ورود عرب روی داده و رواج یافته است. اما کلمه جروم ساخته و بافتۀ عربهای نو وارد است که کلمه گرم (مراد گرم سیر است) را معرب ساخته جرم گفتند و جمع آنرا جروم بستند در مقابل سرد که معرب آن صرد و جمع آن صرود باشد، پس جروم اراضی گرم سیر و صرود کوهساران سرد سیر بود، و این اصطلاح از همان اواسط قرن اول هجری ساخته شد و در خراسان رواج یافت و از همان اوائل داخل ادب دری گردید و در پښتو هم مستعمل شد در حالیکه خود اعراب در زبان خود چنین چیزی را نداشتند.

 مینویسند: ”و این از نوادر زمان است که مردم غور با نداشتین تماس با اسلام از عهدۀ فهم چنین یک رسم الخط بیگانه و لسان مخلوط بدر آمده باشد.“

 مسئله تماس مردم و امرای غور با اسلام قبلا شرح شد، و کسی که میگوید تماس نداشتند به نصوص تاریخ باطل است. اینکه کیس یکی از اجداد مردم پښتون (قیس معرب) از کوه سلیمان به حضور انور محمد صلعم مشرف شده بقول ابن اثیر در اسد الغابه (٤ ر٢٣٩) و هم در الاصابه حافظ ابن حجر عسقلانی (٥ ر٢٦٨) ثابتست که منبع روایت ایشان هم کتاب الکبیر در طبقات اهل بلخ تألیف محدث و رجالی معروف ابو اسحاق مستملی محمد بن یوسف فریابی مصاحب و شریک محمد بن اسماعیل امام بخاری متوفا در حدود ٢٧٦ق در بلخ بود (فضایل بلخ ٣١٧) و روایات این کتب معتبر و رجال ثقه را هم بکلی نادیده نباید پنداشت.

 اما رسم الخط عربی حتماً در قرن اول اسلامی به افغانستان و غور رسیده بود و حتی در حدود هزار میل از غور دورتر به سمت مشرق هم سیر کرده بود کتیبۀ توچی وزیرستان بدو زبان سنسکریت و عربی و رسم الخط سرهدا Sarada و کوفی در (٢٤٣ﮬ) نوشته شده و اینک در موزه پشاور افتاده است. و ثابت می سازد که صد سال بعد از عصر امیر کروړ رسم الخط عربی حتی در کوهساران وزیرستان هم رواج داشت.

 آمدیم باینکه میویسند ”لسان امیر کروړ مخلوط است“ در حالیکه در حماسه امیر کروړ غیر از چهار نام معرب اماکن افغانستان ابداً و اصلا کلمۀ دیگری غیر از پښتو نیست، و حتی برخی کلمات کهن هم دران آمده که اکنون پښتو زبانان آنرا نمی شناسند ولی به مدد ریشه شناسی کلمات و ادبیات وسیع پښتو در حل آن حدس توان زد. آیا چنین پارچۀ شعر و یا زبان آنرا ”لسان مخلوط“ توان گفت؟ و اگر مخلوط بگویند سوال میشود که مخلوط با کدام زبان؟ آیا کلمه یی را درین اشعار حماسی از زبان دیگری نشان داده می توانید؟ و فرضاً اگر مشترکاتی هم داشته باشد با عربی نیست، بلکه با دری زبان خواهرش خواهد داشت و این امر طبیعی است. و چون در غور هر دو زبان دری و پښتو رواج داشت، نزدیکی عناصر لسانی هر دو حتمی است ولی زبان شعر امیر کروړ ”لسان مخلوط“ نیست و این امر بر زبان شناسان مسلم است.

 باز می نویسند: ”اگر بقول ښاغلی حبیبی لسان مردم غور قبل از اسلام پښتو بوده باید همزمان این امیر کروړ یا قبل یا بعد آن اثار دیگری نیز بدست آمده و موجود میبود.“

 درینجا باید گفت: که من نگفته ام زبان مردم غور قبل از اسلام پښتو بود، ولی حدس زده ام: ”زبانیکه بعد از قرن اول اسلامی باین درجه مستعد باشد و یا رای ادای اینگونه افکار بلند حماسی را دارد، باید زبان نو پیدا و ابتدائی هم نباشد.“

 اما درینکه زبان برخی از مردم غور (مانند اکنون) پښتو بود، دلیلی از تاریخ بیهقی می آورم: در جمادی الاولی ٤١١ﮬ ١٠٢٠م شهزاده مسعود بن سلطان محمود بر ناحیت جروس غور تاختنی کرد و بقول بیهقی: ”دانشمندی را برسولی آنجا فرستاد با مرد غوری… تا ترجمانی کند“ (ص ١٢٥). و ازین بر می آید که زبان آن مردم غور که جنگی تر و نیروتر بودند، غیر از دری بود، زیرا فرستادۀ شهزاده مسعود حتماً زبان دری میدانست و احتیاج به ترجمان غوری نداشت. پس مردم غور بکدام زبان گب میزدند که نیازمند ترجمان بوده اند؟ چون در غور زبان دیگری را سراغ نداریم باغلب احتمال این زبان باید بښتو باشد. اما اینکه مینویسند: ”آثار ماقبل یا ما بعد آن هم باید موجود باشد“ آثار ماقبل هر اثر ادبی را اگر بپالیم پس هر اثر، ماقبلی باید داشته باشد، و این تسلسل است که از روی منطق باطل است. اما وجود آثار مابعد پښتو در غور و دربارهای امرای آن از روی همین کتاب پټه خزانه ثابت است به آن رجوع شود. و اگر تسلسل سابق آثار باقی مانده ادبی هر زبانی را بخواهند پس باید پرسید که این تسلسل در آثار باقیه ادبی دری یا عربی موجود است؟ اگر پارچه یی را در شعر دری اقدم بدانیم باید بپرسیم که ازان پیشتر چه بود؟ و اگر سابق را نیابیم، باید لاحق را هم انکار کنیم؟

 مینویسند: باید گفت که این امیر کروړ یک شخص مجهولیست که تمام مورخین عرب و غیر عرب از موجودیت آن حرفی بمیان نیاورده در عصریکه ابو مسلم خراسانی ظهور کرد و پادشاهی مثل امیر کروړ که بقول خودش ”هالۀ شمشیر وی هرات و جروم را فرا گرفته بود و مردم غرج و بامیان و تخار برای درمان دردهای خود نام وی را ذکر می کردند، و حتی در روم و اقصای جهان آنروز معروف و روشناس بود. عجیب و خیلی باور نکردنی است که همه مورخین از ذکر شخصیت چنین پادشاهی قهار و عظیم چشم پوشیده باشند.“

 باید گفت که این قطعۀ شعر امیر کروړ حماسه است و شاعر حماسه سرای هر چه میگوید. تمام آن واقعیت خارجی ندارد و در شعر گوئی تخیل، مبالغه، مفاخره، غرور ظهور میکند اینکه شاعری گفت: شخص مرا تا روم می شناسند ضرور و حتمی نیست که ما نام او را در تاریخ روم بپالیم، و اگر نیافتیم بگوئیم این شاعر وجود نداشت. شاعر در بیان شهرت خود مبالغه کرده و اگر او را در هرات و جروم و تخار وغرج می شناختند صحیح است ولی شناسائی او در روم با وسائل محدود آن عصر واقعیت نیست، اما مبالغه شاعرانه و بیانست از وسعت شهرت خودش، از نطائر اینگونه مبالغه های شاعرانه است.

     خداوندی شهی گیتی ستانی                 که شاهان جهانش بندگانند

    گهی آثار او دره هند بینند              گهی فرمان او در روم خوانند

                                                              (جمال الدین محمد نصیر لباب ١٠٧)

 که واقعاً ممدوح این شاعر را نه در هند شناختندی و نه فرمانش در روم خوانده شدی!

 اگر بنا باشد که این گونه تفاخرهای مبالغه آلود شاعرانه را واقعیت های تاریخی پنداریم پس وقتی که متوکلی شاعر عربی گوی دربار یعقوب لیث از زبان او قصیده یی در حماست و مفاخرت سرود و آنرا به خلیفه بغداد فرستاد، آیا این دو بیت غیر از حماسۀ شاعرانه و مفاخره واقعیتی در تاریخ خواهد داشت که گفت:

    انا ابن الاکارم من نسل جم            و حائز ارث ملوک العجم

    معی علم الکابیان الذی                          به ارتجی ان اسود الامم

 ایا براستی یعقوب پسر لیث روی گر از نسل جم بود؟ آیا درفش کاویان او بود؟ در حالیکه این درفش در فتح اولین عرب بر قوای ساسانی در سنه ١٤ هجری و جنگ قادسیه بدست اعراب فاتح افتاد، و در جملۀ غنائم تقسیم شد.

 چهار صد سال بعد یکی از اخلاف همین امیر کروړ یعنی علاءالدین حسین پس از تخریب غزنه سروده بود:

     جهان داند که سلطان جهانم          چراغ دودۀ عباسیانم

    چو بر گلگونه دولت نشینم             یکی باشد زمین و آسمانم

     همه عالم بگیرم چون سکندر         بهر شهری شهی دیگر نشانم       

                                                                        (طبقات ناصری)

 ایا این اشعار تماماً واقعیت است؟ و او حقیقتاً سلطان جهان بود و میتوانست همچون سکندر جهانگیری کند؟ در حالیکه بعد از چندی بدست خوارزمشاه گرفتار آمد و بندی گران بر پای او نهادند! اگر یعقوب لیث ادعای نسل جم و داشتن درفش کاویان و حسین دعوای ”سلطانی جهان“ را در عالم حماست شاعرانه کرده می تواند (و ما میدانیم که یکی واقعیت نیست) پس تفاخر مبالغه کارانه امیر کروړ (که یک پادشاه محلی بود) نیز از همین مقوله است و دلیل شهرت بین المللی او در آنوقت شده نمی تواند.

 می نویسند: ”طبقات ناصری محض از امیر فولاد که محمد هوتک آنرا بقول شیخ کته پدر امیر کروړ معرفی کرده یاد آور شده ولی از امیر کروړ ذکری بعمل نیاورده، همچنین طبقات ناصری می نویسد که پس از امیر فولاد سلطنت به برادر زاده های امیر فولاد رسید، اما پټه خزانه مدعی است که امیر کروړ پس از امیر فولاد به پادشاهی رسید و این تناقض نیز قابل تأمل است.“

 

 سکوت منهاج سراج از ذکر امیر کروړ دلیل نفی وجود او نیست زیرا کتب تواریخ مکمل یکدیگر اند و هر مورخ نظر بمنابع دست داشتۀ خود و یا مشاهده و سماع در موضوعی معلومات خود را مینویسد که گاهی آن معلومات در کتب دیگر هم آمده باشد و هم ممکن است معلومات یک مؤلف را مؤلف دیگر ندارد. منهاج سراج خود می گوید که حین نوشتن طبقات ناصری از وطن دور و در دهلی بودم و کتب و منابع معلومات من در وطن (غور) مانده بود و رسائی بدان مشکل. پس معلومات طبقات ناصری بجای خود و معلومات محمد هوتک مکمل یکدیگر اند. در طبقات هم مطالبی موجود است که آنرا در کتب دیگر یافته نمی توانیم ولی ما آنرا بدین علت که مؤلفان ماقبل خبری ازان نداده اند محکوم بعدم ثقت نمائیم. اما تناقض هم بین کتابین وجود ندارد زیرا در حصص مختلف غور همواره شاهانی در یک وقت از همین خانواده وجود داشته اند و بسیار ممکن است امیر کروړ باوجود برادر زاده گان امیر پولاد، در قطقه یی از غور امارت داشته باشد، و شما امرای مختلف را از همین خاندان در یک وقت در مندیش، خیسار، بامیان، تخار، گیلان، کجران وغیره در همین طبقات ناصری دیده میتوانید.

 مینویسند: ”سوم باید در نظر داشت که علم عروض در اوائل قرن دوم بوجود آمد، شعر امیر کروړ با آنکه صبغۀ ملی و محلی دارد لیکن با عروض و بحور عرب هم آهنگی دراد و نمی تواند خارج از تشکیلات آن قرار گیرد. این از محالات است که سالی چند پس از وضع علم عروض شعری بدین متانت و متکی با بحور عرب در کمال انسجام در یک ساحۀ دور افتاده از نفوذ عرب و اسلام بظهور پیوسته باشد، مگر آنکه این انسجام و هم آهنگی را بر حسب تصادف و اتفاق وانمود سازیم.“

 این گفتار سراسر منافی معاییر علمیست، زیرا اوزان عروضی عربی قبل از خلیل بن احمد (متوفا ١٧٥ﮬ) در اشعار عصر جاهلیت و آغاز اسلام قبائل عرب بوده ولی ترتیب منطقی و تبویب آنرا خلیل کرده است، و ما بسا قصائد و پارچه های ادبی را قبل از عصر خلیل در ادبیات وسیع عربی داریم، که بر یکی از موازین عروضی خلیل مطابق می آیند، ولی در عصر قبل از خلیل و حتی پیش از اسلام گفته شده اند. و اگر ما فرض کنیم که شعر امیر کروړ با یکی از موازین عروضی هم آهنگی هم دارد بهیچ نحوی از ”محالات“ نخواهد بود. ولی شعر امیر کروړ به سیستم عروضی خلیل بن احمد ابداً موافقتی ندارد.

 خود من در اوزان عروضی مشهور خلیل بن احمد چنین وزنی را سراغ ندارم که مصراع اول و دوم آن سه چند مصراع سوم و چهارم باشد. اگر شکاکان گرامی وزن آنرا در بحور عرب نشان میداند بهتر بود. درست است برخی از اشعار پښتو با بحور عروضی عرب سازش دارند، ولی این قاعده بر تمام این اشعار مدون و غیر مدون جاری نیست و هر شعر را نمی توان در قالب بحور عروضی عرب کشید. و موازین اشعار پښتو از عربی جدا اند و به حساب سلایبل و فشار به سیستم عروضی syllabotonic آواز و دیگر خصوصیات وزنی آریائی آنرا توان سنجید.

 مینویسند: ”چهارم لابد در هر زبانی از زبانهای دنیا قبل از نظم آثار نثر به پیمانه و مقیاس بیشتری بمیان آمده. وقتی شعری بدین خوبی و روانی آنهم از ١٣٠ﮬ یعنی از (١٢٥٧ سال پیش) بدست آمد حتما آثار نثر و اشعار سچه تری از نظم نیز باید بدست آید و ما عجالتاً تا آنروز انتظار بکشیم.“

 اگر چه این نظر صحیح است که نثر پیش از نظم بوده ولی اتفاقاً آثار قدیم باقی ماندۀ تمام زبانهای قدیم مانند ویدا، اوستا، ایلیاد، هومر وغیره منظومند و هم حتمی نیست که اگر در زبانی آثار قدیمۀ منثور یافته نشده باشند انسان از آثار مکشوفۀ منظوم آن انکار نماید. و اگر چنین باشد پس باید از تمام اشعار قدیم زبان دری که مربوط به قرن اول، دوم، سوم هجری کشف شده اند دست بشوئیم و بگوئیم چرا اثری منثور ازان عهد موجود نیست؟ و هم دانسته نشد که ”اشعار سچه تر“ چه مفهوم دارد؟ اگر یک کلمۀ اجنبی را در شعر امیر کروړ نشان میدادند میگفتیم که این شعر سچه نیست و خلطی دارد. شما این شعر را با قدیمترین آثار مکشوف دری در تاریخ سیستان بگذارید، که کدام یکی سچه تر است؟ درین یک بیت محمد بن وصیف از ده لغت نصف آن عربیست:

 رأس، ذنب، گشت و بشد مملکت زر زده شد زنحوست، نحاس (تاریخ سیستان ٢٨٦) این شعر به وقایع ٢٩٦ﮬ تعلق دارد، ولی این ابیات را به (١٩٣ﮬ) یعنی شصت سال بعد از امیر کروړ نسبت داده اند:

    ای رسانیده بدولت فرق خود تا فرق دین              گسترانیده بجود و فضل در عالم یدین

                                                                                 (لباب ٢٠)

 که از جمله ١١ لغت ٧ آن عربیست.

پس دوستان گرامی برای آثار سچه تر پښتو انتطار نکشند، و اینک پټه خزانه با محتویات بسیار سچه تر در دسترس ایشانست و مستحق این انتظار کشف آثار سچه تر، دیگر زبانهاست!!

 این دانشمندان گرامی بعد ازین همه جد و جهد انتقاد گونه که اکثر مطالب نوشتۀ شان باطل و غیر علمی است باصل مطلب رجوع کرده و شک و تردید خود را در بارۀ پټه خزانه چنین نوشته اند:

 ”از کجا که مؤلف پټه خزانه نظر به تشویقی که از پادشاه عصر و زمان خود دیده چنین شخص و چنین شعری را با مآخذ مجهول (که همۀ آن نامعلوم و ناپیدا است) در کتاب خود جا نداده باشد؟ چون این مآخذ مجهول پټه خزانه تا هنوز از زوایای تاریک زمان بیرون نیامده و هم کتب قدیمه این گفته ها و مآخذ انرا تایید نکرده، لهذا میتوان عقیده کرد که نباید حتماً به گفته ها و حرف های محمد هوتک صد فیصد اعتماد کرد (انجام).

 گویا دوستان گرامی اشعار منقول پټه خزانه را با مآخذ آن جعل محمد هوتک و آنهم در اثر تشویق شاه حسین هوتک بن میرویس خان مرحوم دانسته اند.

 ممکن است یک نویسنده مطلبی را جعل کند که مربوط بیک زمان و یک سبک باشد، ولی در پټه خزانه ده ها اثر منظوم مربوط به عصرهای مختلف و سبک های متعدد و متنوع موجود اند آیا این همه را محمد هوتک جعل کرده؟ یا تنها همین شعرا قدیم را؟ اگر بر منابع معلومات این شعر اعتماد نکنند منابع دیگر چرا و بکدام دلیل مورد اعتماد باشد؟ پس ما پیش روی خود شخص شاعر عالم به سبک های متنوع و لهجه های متعدد و اذواق و تخیلها و ذهنیتهای مختلف می یابیم که در نظم انواع اشعار بانواع سبک های قدیم و جدید و به اقسام لهجه ها استاد است. بزبان امیر کروړ شعر حماسی باوزن و کلمات خاصی گفته میتواند، و بعد ازان در قصائد شیخ اسعد سوری و ښکارندوی بسبک شعرای دری زبان دربار غزنه چکامه های غرایی را هم سروده میتواند. و هم قطعات مختلف الوزن و المعنی را از زبان ده ها شخص قدیم با همان سبکهای کهن انشا میکند و به تاریخ هم انقدر واقف است که هیچ شعری نقیض با وقایع تاریخی ندارد. وجود چنین شخص اگر از محالات نباشد از نوادر است.

 اما اگر ما چنین بد ظنی و تشکک را در مطالعۀ تذکرهای شعرا راه دهیم، از کجا اطمینان میتوان کرد که با همین سر نوشت اکثر روایات نقل اشعار قدیم در لباب و دیگر تذکرهای فارسی و عربی گرفتار بیایند؟

 اگر کسی برخیزد و بگوید که ده ها شاعر و شعر قدیمی که در لباب و دیگر تذکرها ضبط کرده اند و سند آنرا نگفته اند و اگر گفته اند مفقود و ناپدید است، همه مجعول عوفی و یا شخصی دیگر اند، که درین جعل مقصدی چنین و چنان داشته است، آیا او را متعصب و برانگیزندۀ مغرض نخواهید گفت؟ چون چنین ظن و شکاکی را در باره روایات بی پایان صدها جلد کتب تذکره و ادب فارسی و عربی (تا وقتیکه دلیل ثابت از نظر زبان شناسی و سبک شناسی یا تاریخ معارض آن موجود نباشد) نداریم، بنا برین انصاف نخواهد بود که تنها محمد هوتک را مورد این شکاکی بیجا قرار دهیم. ورنه درین کتابها صدها شاعر و نویسنده را ذکر کرده اند، که در کتب دیگر و نزد مولفان دیگر ناشناخته اند، بوسیلۀ قول واحدی آنها را می شناسیم و یا چنانچه گفتیم مأخذ و منابع این روایات مفقود اند.

 اگر ما فرض کنیم که محمد هوتک (طوریکه برو تهمت زده اند) برای استرضای پادشاه عصر شاعر و شعر کهنی را می خواست جعل کند چرا این جعل را بنام امیر پولاد نکرد، که از روی طبقات ناصری و دیگر کتب تاریخ، که از جوزجانی نقل کرده اند، شخصیت معلوم الحال و شناخته شده یی بود، و اگر فرصاً محمد هوتک چنین کاری را میکرد درینصورت البته مسئله روشن و ”مآخذ مجهول پټه خزانه از زوایای تاریک زمان“ بیرون می آمد که نه پادشاه عصر و نه خودش مورد چنین اتهام جعل کارانه قرار میگرفتند. و البته کسانیکه بچنین حعل و شاعر سازی دست میزنند و با ذخائر علم و سبک شناسی قدیم و جدید هم مجهز اند، حتماً از جعل و خلق ”امیر کروړ“ پسر، به امیر بولاد معلوم الحال و یا پدرش امیر خرنک ترجیح باید میدادند تا هم شعر مجعول قدیم تر میشد، و هم از نظر شناسایی شخصیت او (بوسیله طبقان ناصری) از اصابت چنین شکاکی و اتهام میرستند. ولی محمد هوتک این کار را نکرد و چون سندی از کتب قدیم داشت آنرا با حفظ امانت علمی نشان داد، و آنچه را دران کتاب دیده بود نوشت. زیرا او میدانست که وظیفۀ یک مورخ و تذکره نگار همین است که روایات دیده و شنیده خود را حفظ و ضبط کند و سند خود را هم نشان دهد. والا اگر بنا باشد که اقوال تذکره نگاران را بسبب فقدان مآخذ ایشان و یا ناشناختگی و عدم شهرت رجال آن در منابع دیگر، مورد شک و شهبت قرار دهیم آنگاه:

 ”نه تو مانی نه او نی فخر رازی“

 ناگفته نماند که اصل نسخۀ خطی پټه خزانه تا کنون در کتابخانه خطی کابل موجود و محفوظست و هر کس دیده میتواند، و طوریکی برخی گفته اند اصل آن از بین برده نشده است. و اینک عین آن نسخه بعد ازین مقدمه پاچاپ عکس نماینده عین مخطوطه بخوانندۀ گرامی عرضه می گردد.

 

(٥) چند دلیل وجود پښتو و افغان در آثار قبل از اسلام

 اکنون بعد ازین مقدمه میخواهیم دو سه سندی را در بارۀ قدمت زبان و نام افغان در تاریخ ذکر نمایم، تا خوانندۀ گرامی بگذارش های این زبان و نام در آثار پیش از پټه خزانه و شعر امیر کروړ که با اوسط قرن ٧ میلادی تعلق دارد پی ببرد.

 اسکندر مقدونی بعد از مراجعت ناکام از افغانستان، شب ١٣ جون ٣٢٣ ق،م بعمر ٣٢ سالگی در بابل بمرد و بقایای جنرالان او در اراضی مفتوحه، مملکت های جداگانه تشکیل دادند، که از آنجمله تهیودو توس - دیودوتوس Diodotos در حدود ٢٥٦ ق،م در باختر سلطنت آزاد یونانو باختری را تشکیل داد، یکی از سپه سالاران این خاندان میناندیر که در اوپیان تولد شده بود، در حدود ١٩٠ق،م در هند فتوحات وسیعی نمود، و اخلافش تا حدود ١٠٠ ق،م حکمرانی داشته اند. وی بعدالت و دلسوزی حکم راند، و دین بودائی را هم پذیرفت و یونانیان همکار او در هند تحت اثر عمیق فرهنگ هندی و بودائی رفتند و نام هندی میناندیر، میلیندا Milinda بود.

 این حکمدار یونانی نژاد هوپیانی المولد بودائی کیش، با فیلسوف و دانشمند بودائی ناگه سینه مذاکراتی دارد، که آنرا میلیندا پنهو Milindapan یعنی پرسش های میناندیر گویند.

 این کتاب بقول مترجم راجه ترنگینی از کلهنه مورخ کشمیر، ښاغلی راجت سیتارام پنډت و هم مستشرق سیلوین لیوی به پښتو قدیم نوشته شده بود، که در قرن چهارم میلادی به یالی ترجمه شد، و این نسخۀ یالی در یکی از صوامع جاپان بدست آمده، و نسخه هائی به السنۀ سهیلون و برما و سیام هم دارد. (ترجمۀ انگلیسی راجه ترنگینی ص ٧٤٥ دهلی ١٩٦٨).

 ذکر دیگر قدیمتر بنام روهیتا Ashtadhyayi در کتاب هشت گفتار پانینی گرامر نویس نخستین سنسکریت که ساکن کنارهای اباسین بود آمده، که وی کوهی را بنام روهیتا گیری (کوه اوه) بین کپیشه (پروان) و بالهیکه (بلخ) ذکر میکند که همین هندوکش باشد. (هند در نظر پانینی ص ٤٨ طبع لکهنو ١٩٥٣م) و همین نام بشکل لوها Lona در کتاب حماسی هند مهابهارته هم آمده که در حدود ١٢٠٠ق،م در سبها ٢٦ این کتاب لوها-روه بمعنی کوه آمده و تا کنون هم در هند مستعمل است. روهیله افغان را گویند و روهیل کهنډ بنام ایشان مشهور است (قاموس جغرافی هند از نندولال ص ١١٥ دهلی ١٩٧١م) و این همان روه مشهور ادبیات پښتو است که فرشته طول آنرا از سوات و باجور تا سیوی بلوچستان و توابع بکهر و عرض آنرا از حسن ابدال تا کندهار دانسته است (تاریخ فرشته ١ ر٣٠ بمبئی ١٨٣٣).

  در سنه ١٩٤٠ سپرنگ لنگ محقق غربی، در مجلۀ سامی امریکا نوشت که از شاپور پادشاه دوم ساسانی، سنگ نبشته یی در کعبۀ زردشت بزبان اشکانی پارتی و یونانی از حدود ٢٦٠م باقی مانده که دران از جمله سپه سالاران او ”وینده فرن البگان رزمه ود“ است (بند ٦ کتابه) که معنی آن ”دارای فر بزرگ الگان رزم بد“ یعنی سالار جنگ باشد.

 همچنین بقول سپرنگ لنگ در القاب شاپور سوم ساسانی (٣٠٩-٣٧٩م) صفت اپکان Apakan آمده که همین افغان (بقول یوستی در اوستا بمعنی مهربان و مدد گار) باشد، و این همانست که در شاهنامۀ فردوسی هم آوگان در سپه داران دلیر فریدون دو بار آمده (شاهنامه طبع مسکو ١ ر ١١٠ و ١١٦).

 در حدود ٥٠٥م یکی از منجمان و شاعران هندی ورهامی هیرا (متوفا ٥٨٧م) کتبی بنام بهریته سنهیته Bhrita-Sannita نوشته که البیرونی آبرا بعربی ترجمه کرده بود، در ابیات ١١-١٦ و ١٦-٣١ آن نام اوگانه Avagana آمده و مسیو فوشه در کتاب راههای قدیم هند و باختر آنرا شکل هندی افغان داند (ص ٢٣٥ نوت ١٧). و بعد ازین در آغاز عصر اسلامی هنگامیکه هیون تسنگ زائر چینی بتاریخ ٢٥ جون ٦٤٤م بین بنون و غزنه میرسد این سرزمین را او-پو-کین میگوید یعنی افغان، که زبان خاصی بین هندی و ایرانی داشته اند (سی-یو-کی یعنی خاطرات ممالک شرقی ١ر٢٦٥).

 از تمام این اسناد قدیم یونانی، هندی، ایرانی، چینی پدیدار است که افغان، پښتون، روهیله، او-پو-کین از قرون متوالی درین سرزمین متوقف و حاکم بوده و زبانی و فرهنگی و دساتیر حیاتی داشته اند، و بنا برین اگر در آغاز اسلام و اواسط قرن هفتم، زبانی و ادبی و دینی و رسومی و عقائدی و فرهنگی و حکومتی داشته باشد، که پټه خزانه سراغهای کوچک آنرا میدهد، محل تعجب و انکار دانشوران نخواهد بود.

                                     کابل، جمال مینه ١ میزان ١٣٥٤ش (١٩٧٥م) عبدالحی



Share by: